چه سهمناک است هزار سال، تو را ندیدن و زمان ی بیکرانه را در فنجان چای ریختن و بر لب رودخانه ی تنهایی، سرکشیدن. چه فکر می کنی این همه سکوت پیچیده در دشت را؟ چه می اندیشی در این زمان که اندیشیدن را دستبرد می زنند؟ روزگارم بر اسپند بود. دارد تمام می شود امسال در این اسفند. روزها می آیند ومی روند. هفته ها و ماه ها و سال تمام می شود. آن چه تمام نمی شود آوازی است زیر لب که هستی را از آن خبری نیست. آن چه تمام نمی شود پرواز قو بر بالای ابرهایی است که تا کهکشان کشیده شده است. تمام نمی شود رد پایی بر برف و طوفانی که در پنهان ترین زمزمه ها سروده می شود. و تمام نمی شود خاطره ای از انتهای کوچه و رفتن تا بی نهایت. و تمام نمی شود زخم فراق. آواز پرستوی مهاجر را که در گوش زمان نجوا می کند، می شنوی؟
کوزه ی واژگان سرگردان را از چشمه تنهایی پر کرده ام و جرعه جرعه می نوشم. اندوه را که از هزاران سال ندیدن تو می جوشد و تمام نمی شود. پای پیاده را تا همان برکه ای راه می روم که عکس تو را یک شب، در سکوت آب می دیدم و انعکاس ماه را که لبخند می زد. اما برکه، دیگر تو را به یاد نمی آورد و چهره ی تو را فراموش کرده است. اما آن همه آرامش را موج می زند. من مانده ام و صدای خنده ای که بر آسمان پرواز می کند. پرنده ای که بال می زند تا افقی که نمی داند به کجا منتهی می شود.
او نه، هیچ کس نمی خواند مرا.
ما را در سایت دفتر عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143