کلبه ی خاموش

خرید بک لینک


باز باران آمد و نقش تو را بر شیشه ی خاطرات مه گرفته ام نقاشی کرد. صبح شد و آسمان ابری، مرا تا خیابان سرنوشت برد و دستان گرم نسیم را در دستانم گذاشت. من، خویشاوند روزگارم و همنوا با اندوه خاموش گنجشکان، سر در گریبان سکوت می برم. شاید به یاد آوری صبح سرد برفی و رویای زیبایی را که بر کوهستان نزدیک، انعکاس می یافت.


بی گمان هنوز زنده ام. دکارت روزگار پیشین گفته بود: من فکر می کنم پس هستم. گمانم بر این است که این جمله چیزی کم دارد. این جمله "تو" را کم دارد. خوش دارم بگویم: من به تو فکر می کنم، پس هستم. و تو واژه نیستی که جمله را آذین کنی. "تو"، اندوه دیرین درختی هستی که در کویر تنهایی با سایه اش سخن می گوید. "تو"، طنین شکوه و عظمت کوه پر برفی که استوار، رنج را بر دوش می کشد.


رد پایت به صدای بال پروانه ای می ماند، آن هنگام که غمگینانه با شاخه ی گلی زمزمه می کند. من هنوز دفترم را می گشایم و چیزی بر آن نمی نویسم تا مگر نخوانند اندوه درونم را. من هنوز گاهی، فانوس خاموشم را بر کلبه ام نمی آویزم تا مگر ندانند کسی این جا در انتظار است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 8:9  توسط |
دفتر عشق...

ما را در سایت دفتر عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:07

صفحه بندی